یک روز صبح ، بی خبر از خواب می روم
من بی قرار بودم و بی تاب می
روم
کمرنگ تر که شد به لب ات خنده ها خودم
از عکس دسته جمعی ِ این قاب می روم
روشن نشد میان کوچه اگر تیر های برق
در زیر نور کوچک شب تاب می
روم
***
اما تویی نتیجه این جستجو که
باز
دنبال کشف گونه ی نایاب می روم
آخر برای دلخوشی ات برف می
شوم
دلگرم می شوی وسپس .آب می روم
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/10/20ساعت 13  توسط لوله ی راز دار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/05/20ساعت 19  توسط لوله ی راز دار
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/05/03ساعت 23  توسط لوله ی راز دار
|
بعد از تو تنها٬ با خدا chat کرده ام هرشب
یک عصر باران با تو قسمت کرده ام هرشب
حتی فقط این چند نخ سیگار جزئی را
با خاطراتت چند پاکت کرده ام هر شب
تا مرگ من زیبا شود بی شک سرنگم را
با شوق سرشار از هوایت کرده ام هرشب
با ما زمان هی دشمنی می کرد و من ناچار
لج کرده پشتم را به ساعت کرده ام هرشب
تلفن سکوتش را که هجی کرد فهمیدم
من در خیالم باتو صحبت کرده ام هرشب
you went و vodka هم جوابم کرد اجباراْ
بعد از تو تنها٬ با خدا chat کرده ام هرشب
۸۲
پشت قرمز به فکر می افتی: عابران کت کلاه شلوارند
ادمک های گیج و سر در گم ,مثل تو مرده های سیارند
رنگ عوض میشود و جمعیت مثل آب از سر تو می گذرد
پشت هم بوق بوق, ماشین ها از سرت دست بر نمی دارند
رد شو از احتمال زندگیت بی تفاوت به شیر یا خطش
این خیابان همیشه یک طرفه است این خطوط عمود ناچارند
مثل آن سکه ای که روی زمین مانده اما کسی نمی بیند
رفتگر های پیر نعشت را از کف جوب بر نمی دارند
ایستادی کنار عکس خودت مرگ می آید از تو می گذرد
آخرین خاطرات شهر از تو آگهی های روی دیوارند
۸۵
من توی پارک تنها سیگار می کشیدم
عکس تو را به روی دیوار می کشیدم
در گوشه های تصویر تا بهترت ببینند
شکلی شبیه شکل بردار می کشیدم
یک لحظه در خیالم رفتی تو تا همیشه
تعبیر درد این خواب بیدار میکشیدم
من زخم خورده بودم اما نبود چسبی
هاشور روی زخمم ناچار می کشیدم
در اخرین نفس ها با مرگ فیلتر من
بغض شبانه ام را بر دار میکشیدم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/04/30ساعت 2  توسط لوله ی راز دار
|
رو به قبله ایستاد
و من کف دست های اورا می خوانم :
ربنا ءاتنا لا هواپیما...
که موشک ها آمدند
پلاک ها بی شهید برگشتند
و اسامی به سینه ی کوچه پلاک شد
میان این همه کوچه
فقط کوچه ی تو پلاک ندارد
پس تو را
به اسم کوچک ات صدا می کنم
به اسم کودکی که سنگ در دست بر می خیزد
و می ریزد/
به پای اسم های بزرگ
برای پست چی (که اسمش بزرگتر از دهان من است)
چه فرقی می کند
گیرنده زن باشد یا سیاه
کودک باشد یا مسلمان
حتی فرقی نمی کند
درختان زیتون سوخته
و چشم دختران تو بی رنگ مانده است
اصلن مهم نیست این کوچه پلاک دارد
یا من اسم کوچکت را نمی دانم
به پست چی نگاه کن
و بسته هایش که درکف دستت
باز خواهد شد.
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/04ساعت 2  توسط لوله ی راز دار
|
خورشیدشان اریب می تابد
وگرنه سایه های قد بلند
آدمهای بزرگی نیستند
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/01/02ساعت 15  توسط لوله ی راز دار
|
یک بار پایان جمله نقطه گذاشتم سطر به سطر قل خورد٬ پایین افتاد از دفترم روی فرش ٬مادرم مرا کتک زد.اما اینجا که تمام نشد یکبار پیراهن پدرم را پوشیدم٬بوی سیگار گرفت ٬مادرم طلاق خواست.
هر روز بدتر از همان روز و همان روز بدتر از فردا شد.برای روشن کردن یک پاکت سیگارفقط سه بار کبریت می کشیدم٬ به هواس پرتی که رسید پایم خورد به شیشه ی عرق سگی ٬افتاد٬ شکست٬ همه جا پر از بوی بابا شد.از ترسم فرار کردم پارک سر خستگیم را زیر زانویم بگیرم و بمیرم که باران بارید٬دلم به حالش سوخت ٬گریه کردم ٬هیچ کس نفهمید باران می باردو تنهای تنها خندیدم به دختری که در نیمکت روبرو رُژ از دستش افتاد رنگ لبش ریخت.
تا خود صبح هیچکس سراغمان را نگرفت جز دست مردی ساعت یک شب دست دختر را و بعد ساعت مچم را٬حالا روی نیمکت پشت به اسمان طلوع افتاب را از صدای بچه هایی می فهمم که سر خط نقطه نقطه بازی می کنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/07/20ساعت 21  توسط لوله ی راز دار
|
با دست خودش ساک گناهم را بست
پرونده ی عشق روسیاهم را بست
وقتی که قطار سوت اخر را زد
خوابید به روی ریل و راهم را بست
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/06/29ساعت 0  توسط لوله ی راز دار
|
نمی خواهم لحظه ای
نباشی و باشم
حتی در تمام لحظاتی که نیستی
لحظه ای نیست که نباشی
باشی یا نباشی
اصلن چه فرقی
نمی کند؟!
لحظه به لحظه
و هر لحظه
تمام لحظه های منی
که حالانیستی
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/05/26ساعت 5  توسط لوله ی راز دار
|
امروز امتدااااااااااااااد انتظاااااااااااااار دیروز است
من منتظرٍ تو ام
نوح منتظر که بود؟!
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/04/07ساعت 14  توسط لوله ی راز دار
|