رو به قبله ایستاد
و من کف دست های اورا می خوانم :
ربنا ءاتنا لا هواپیما...
که موشک ها آمدند
پلاک ها بی شهید برگشتند
و اسامی به سینه ی کوچه پلاک شد
میان این همه کوچه
فقط کوچه ی تو پلاک ندارد
پس تو را
به اسم کوچک ات صدا می کنم
به اسم کودکی که با سنگ
بر می خیزد و می ریزد/
به پای اسم های بزرگ
برای پست چی (که اسمش بزرگتر از دهان من است)
چه فرقی می کند
گیرنده زن باشد یا سیاه
کودک باشد یا مسلمان
حتی فرقی نمی کند
برگ های زیتون سوخته
و چشم دختران تو بی رنگ مانده است
مهم نیست که این کوچه پلاک دارد
یا من اسم کوچکش را نمی دانم
به پست چی نگاه کن
وبه بسته های پستی که درکف دستش
باز خواهد شد
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/04ساعت 2  توسط لوله ی راز دار
|
میان این همه آدم
که چپ
سر به کلاه می گذارند
سرم راکنار سرت
نگذاشتم تا
سر به سرت گذاشته باشم
گذشته از این
از من گذشته است
چپ فهمی ام را
راست روی سرم بگیرم و
سریع
سری شوم
میان این همه سر در گم :
((مرغ دلش راهی قم می شود در حرم امن تو گم می شود))
به سر در قمی
نه راستی می آید
نه کلاه سرم می رود
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/01/02ساعت 15  توسط لوله ی راز دار
|
یک بار پایان جمله نقطه گذاشتم سطر به سطر قل خورد٬ پایین افتاد از دفترم روی فرش ٬مادرم مرا کتک زد.اما اینجا که تمام نشد یکبار پیراهن پدرم را پوشیدم٬بوی سیگار گرفت ٬مادرم طلاق خواست.
هر روز بدتر از همان روز و همان روز بدتر از فردا شد.برای روشن کردن یک پاکت سیگارفقط سه بار کبریت می کشیدم٬ به هواس پرتی که رسید پایم خورد به شیشه ی عرق سگی ٬افتاد٬ شکست٬ همه جا پر از بوی بابا شد.از ترسم فرار کردم پارک سر خستگیم را زیر زانویم بگیرم و بمیرم که باران بارید٬دلم به حالش سوخت ٬گریه کردم ٬هیچ کس نفهمید باران می باردو تنهای تنها خندیدم به دختری که در نیمکت روبرو رُژ از دستش افتاد رنگ لبش ریخت.
تا خود صبح هیچکس سراغمان را نگرفت جز دست مردی ساعت یک شب دست دختر را و بعد ساعت مچم را٬حالا روی نیمکت پشت به اسمان طلوع افتاب را از صدای بچه هایی می فهمم که سر خط نقطه نقطه بازی می کنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/07/20ساعت 21  توسط لوله ی راز دار
|
امروز امتدااااااااااااااد انتظاااااااااااااار دیروز است
من منتظرٍ تو ام
نوح منتظر که بود؟!
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/06/29ساعت 0  توسط لوله ی راز دار
|
نمی خواهم لحظه ای
نباشی و باشم
حتی در تمام لحظاتی که نیستی
لحظه ای نیست که نباشی
باشی یا نباشی
اصلن چه فرقی
نمی کند؟!
لحظه به لحظه
و هر لحظه
تمام لحظه های منی
که حالانیستی
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/05/26ساعت 5  توسط لوله ی راز دار
|
با دست خودش ساک گناهم را بست
پرونده ی عشق روسیاهم را بست
وقتی که قطار سوت اخر را زد
خوابید به روی ریل و راهم را بست
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/04/07ساعت 14  توسط لوله ی راز دار
|
زیر باران چشما ...
نم
نم
چتری ندارم
چتری موهایت محو ِ
کدام روسری
تو را به تیر چراغ برق
اویزانم کرد
وقتی که برق از چشمانت برای همیشه رفته بود
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/03/31ساعت 14  توسط لوله ی راز دار
|
و تن برای وطن/
ت ک ه ت ک ه می شود
دوباره وطن را ساخت
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/03/25ساعت 4  توسط لوله ی راز دار
|
راوی
دانای کل هم که باشد
شاید
از غم من چیزی نداند
شکوفه شدم
میوه ام دست تو باشد
و این شعر
سپید تر از تور لباست شد
وقت ((بله)) گف.../ تنت لرزید
کال از دست تو افتادم
بالا کلاغ
پایین دوغ
+ نوشته شده در شنبه
1384/03/07ساعت 20  توسط لوله ی راز دار
|
روبروی سینما در ساعت شش
نازلی منتظرم می خندید
وقت کم بود
ساعتم را که نگاهی کردم
ساعتم بند نداشت
بنده ی بند تو بود
صفحه اش٫ سیر زمان در تپش قلب تو بود
دل من عقربه ی کوچک ان
و نگاهت
پر حجم ترین عقربه ی عالم بود
عقرب عشق تو بر عقربه ی کوچک من نیشی زد
و دلم را پر داد
یادم امد که در ان ثانیه های مشکی
ساعت من جان داد
نازلی پیر شد
سینما می خندید
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/02/15ساعت 2  توسط لوله ی راز دار
|